تبليغاتX
سحر بی ستاره




























سحر بی ستاره

هرکی دلت رو شکست صداشو در نیار یه روز دلش میشکنه و صداش در میاد..

سفر سه بخش بود

تو رفتی 

              - من ماندم -

                                قصه ناتمام شد

خاطره ات که تمام نمی شود

لااقل قصه را تمام می کردی

 تا هر شب

بی غصه بخوابم و

هر روز

ابتدای قصه بنویسم

                             "شروع " !

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 0:54 توسط سحر| |

غمگینم و سکوت، بهترین فریاد اعتراض دلم به

 زمانه ای که آنقدر امتحانت می کند و آنقدر به

زمین می زندت تا بالاخره راه و رسم درست قدم

برداشتن را یاد بگیری و ای کاش همه، تحمل این

 افتادن های پی در پی را داشته باشند...

کمک کن خدای مهربون من

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 16:14 توسط سحر| |
امشب از یلدا بگم براتون  که اصلا خوش نگذشت  نه امسال نه پارسال  پارسال که به دلیلی تنها بودیم که  میشه ازش به اسونی گذشت ولی  امسال رو نمیشه به اسونی ازش رد شد راستش پارسال مامان  بابام مکه بودن ما اینطوری شد که شب یلداتنهاشدیم البته تنهای تنها نبودیم  عمووخانوادش بودن البته امسال به کلی تنها بودیم منو خواهرم تا ساعت ۱شب تنها یلدا رو گذروندیم  بد مامان بابا اومدن با عمه وشوهر عمه  که از کرج اومده بودن  خلاصه کمی با عمه گرم صحبت بودیم  و خبرساعت رو نداشتیم  زمانی باخبرشدیم  که دیدیم ۴:۳۰ هست  قربون عمه ام برم که کلی مارو خندوند و شوخی کردیم اخه من که به دلیلی ۲سال شب یلدا تنها بودم  از دست مامان بابام کفری بودم که مارو تنها گذاشتین  ولی بادیدن عمه و شوهرعمه آروم گرفتم  آخه عمه نازم بعدمدتها اومده بود خونه ما دوست نداشتم بخوابه دوست داشتم  فقط برام حرف بزنه اخه خیلی شیرین حرف میزنه ادم از حرفاش خسته نمیشه  خلاصه بگم شب یلدای ما تا ۵کشید که بخوابیم  اینم از شب یلدای ما که اینطور گذشت

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:39 توسط سحر| |
سلام دوستای گلم خوب هستین ممنونم که بهم سرزدین  وبا نظردادن منو شرمنده خودتون میکنید  اگه من  چند وقتی دیربه دیر آپ میکنم   مدتی هست  مشکل پیداکردم راستش حوصله هیچ چیزرو ندارم  یعنی  حتی من که عاشق وبلاگم بودم دارم کم کم  بی خیالش میشم دیگه اون حوصله قبل رو ندارم  بنویسم یعنی دستم  گرم به نوشتن  نمیشه احساس میکنم یه خوره تووجودم هست که داره دنبالم میکنه  اینو خودمم میدونم که خیال هست ولی خوب همین خیال داره اذیتم میکنه راستش نمیتونم باهاش کناربیام  تنها چیزی که خوشحالم میکنه ............میام میبینم که  نظردادین خوشحال میشم که منم فراموش نشدم  شاید این فکرو توخودم  میکنم که من یه نقطه ریزی هستم که فراموشم کنن ولی میبینم این یه خیال محضه بگذریرم  سرتون رو به درد اوردم در پناه حق باشید
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:29 توسط سحر| |
سلام دوستای خوبم تا ۱۰ محرم به این وبلاگم سربزنید ممنون میشم مارواز دعاهاتون بی نصیب نکنید اجرتون با امام حسین باشه  همه مریض هارو دعا کنید  میسپرم شمارو به خدا منم دعا میکنم شمارو  درپناه حق باشید یا حسین خدانگهدار.............  

     www.mazlom-hoseeyn.blogfa.com

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:54 توسط سحر| |
فرارسیدن ایام عزاداری و سوگواری سرور و سالار شهیدان،ثارالله،ابا عبدالله                                                                                             الحسین-ع-را به همه شیعیان و دوست داران این امام بزرگوارتسلیت                                                                                   میگم...هلال ماه محرم است، دلم شكسته‌ی غم است

   ندا رسد ز آسمان محرم است، محرم است  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:46 توسط سحر| |

اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد،                    
ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد                                        
شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:22 توسط سحر| |

 کاش به زمانی برمیگشتم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:19 توسط سحر| |

 

ناخواسته به دنیا میاییم

ناخواسته از دنیا میرویم

لااقل به خواست خودمان زندگی کنیم!

کاش میشد!مگه نه؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 1:23 توسط سحر| |

در پس شيشه عينك استاد سرزنش وار مرا مي نگرد

باز در چهره ي من مي خواند كه چه ها بر من مي گذرد

  مبصر چو امروز اسمم را خواند بي خبر داد كشيدم

  غايب

رفقا  همگي خنديدن كه جنون گشته به طفلك غايب

 رفقا هيچ نميدانستن  كه من اونجا دل جاي دگر

دل انهاست در پس درس و كتاب دل من در پس

سوداي دگر..........

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 1:13 توسط سحر| |

حرومت باشه این دنیا

!!!که تو از درد من شادی

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:48 توسط سحر| |

پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم...
"تو قلب بیگانه را می شناسی ،
که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
دلم گرفته است ، خدایا تو دل گشایی
من به سوی تو آمدم .. تو هم خدایی کن ..

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 1:47 توسط سحر| |

خدایامن دقیقااینجام.............................. تودقیقاکجایی؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 3:8 توسط سحر| |
سلام به شمادوستای خوب .........چرابعضی اوقات بی دلیل دل آدم میگیره بعد بغض بوجود میاد دلیل چیست؟ازفصل؟هوا؟بیش ازحدبودن توخونه؟به نظرتون دلیل چی میتونه باشه؟میشه بگید؟
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:44 توسط سحر| |
   یک روز کامل با هم بودیم و خوش گذشت،اما نمی دانستیم این یک روز ، آخرین روزیست که با هم 

هستیم .

اگر به سرمان نمی زد که آن روز را با هم باشیم ... امروز بی هم نبودیم .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:10 توسط سحر| |
   اول برج است . به خانه می روم با جعبه شیرینی در دست .

چشم هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای

خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم :این هم شد شیرینی ؟

 ... چشمان پدرم خیس شد .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:9 توسط سحر| |

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

 می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .

می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 2:0 توسط سحر| |

واییییییییییییییییییییییییی چقدهوادلگیره خدایااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:1 توسط سحر| |
تو خيلي بزرگي و من خيلي كوچك ..

جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي ..

 هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني  ..

ولي من به اين كوچيكي  ..

تو به اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم ..

خدایا ..

بیشتر از همیشه دوستت دارم ..

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:36 توسط سحر| |
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست..عشقشان مست مستش کرده بود ....گفت ؟یارب از چه خارم کرده ی  ؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟خسته ام زین عشق دل خونم نکن   ...من که مجنونم   تو مجنونم نکن    ....مرد این بازیچه دیگر نیستم ...این تو  و لیلای  تو ...من نیستم...  گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت penhano  pidayat   منم   سالها با جور لیلا  ساختی   من کنارت بودم  و نشناختی ..........                                            من کنارت بودم و نشناختی
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:35 توسط سحر| |