سحر بی ستاره
هرکی دلت رو شکست صداشو در نیار یه روز دلش میشکنه و صداش در میاد..
سفر سه بخش بود تو رفتی - من ماندم - قصه ناتمام شد خاطره ات که تمام نمی شود لااقل قصه را تمام می کردی تا هر شب بی غصه بخوابم و هر روز ابتدای قصه بنویسم "شروع " ! غمگینم و سکوت، بهترین فریاد اعتراض دلم به زمانه ای که آنقدر امتحانت می کند و آنقدر به زمین می زندت تا بالاخره راه و رسم درست قدم برداشتن را یاد بگیری و ای کاش همه، تحمل این افتادن های پی در پی را داشته باشند... کمک کن خدای مهربون من ندا رسد ز آسمان محرم است، محرم است اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، کاش به زمانی برمیگشتم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود
ناخواسته از دنیا میرویم لااقل به خواست خودمان زندگی کنیم! کاش میشد!مگه نه؟ در پس شيشه عينك استاد سرزنش وار مرا مي نگرد باز در چهره ي من مي خواند كه چه ها بر من مي گذرد مبصر چو امروز اسمم را خواند بي خبر داد كشيدم غايب رفقا همگي خنديدن كه جنون گشته به طفلك غايب رفقا هيچ نميدانستن كه من اونجا دل جاي دگر دل انهاست در پس درس و كتاب دل من در پس سوداي دگر.......... حرومت باشه این دنیا !!!که تو از درد من شادی پروردگارم ،مهربان من خدایامن دقیقااینجام.............................. تودقیقاکجایی؟ هستیم . اگر به سرمان نمی زد که آن روز را با هم باشیم ... امروز بی هم نبودیم . چشم هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سالها پیش ، روزی پدرم با چهره ای خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم :این هم شد شیرینی ؟ ... چشمان پدرم خیس شد . گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند . یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم . می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد . صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست . می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…
واییییییییییییییییییییییییی چقدهوادلگیره خدایااااااااااااااااااااااااااااا جالب اينجاست كه تو به اين بزرگي .. هيچ وقت من رو به اين كوچيكي فراموش نميكني .. ولي من به اين كوچيكي .. تو به اين بزرگي رو گاهي فراموش ميكنم .. خدایا .. بیشتر از همیشه دوستت دارم ..
آخه عمه نازم بعدمدتها اومده بود خونه ما دوست نداشتم بخوابه دوست داشتم فقط برام حرف بزنه اخه خیلی شیرین حرف میزنه ادم از حرفاش خسته نمیشه خلاصه بگم شب یلدای ما تا ۵کشید که بخوابیم اینم از شب یلدای ما که اینطور گذشت
![]()
میسپرم شمارو به خدا منم دعا میکنم شمارو درپناه حق باشید یا حسین خدانگهدار.............
ستارهٔ من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد
شاید من اصلاً ستاره نداشتهام
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم...
"تو قلب بیگانه را می شناسی ،
که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
دلم گرفته است ، خدایا تو دل گشایی
من به سوی تو آمدم .. تو هم خدایی کن .. ![]()

