|
سحر بی ستاره هرکی دلت رو شکست صداشو در نیار یه روز دلش میشکنه و صداش در میاد
|
||
|
سلام دوستای گلم براتون چندتا داستانک گذاشتم شماهم بانظرگذاشتن منوخوشحال کنید ممنون میشم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط سحر
آینده نگری..............
جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟ پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونهء من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد می شدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده؟! نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط سحر
مادر...........
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم. نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط سحر
همیشه کیف پولتان را...............
من خیلی خوشحال بودم ! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط سحر
آزادی..........................
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد ... زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه... نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط سحر
دو دوست................دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور ميکردند.بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکي از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي که سيلي خورده بود؛سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد،روي شنهاي بيابان نوشت((امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد.))آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصي که سيلي خورده بود؛لغزيد و در آب افتاد.نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ير روي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد:((امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد)) دوستش با تعجب پرسيد:((بعد از آنکه من با سيلي ترا آزردم؛تو آن جمله را روي شنهاي بيابان نوشتي ولي حالا اين جمله را روي تخته سنگ نصب ميکني؟)) ديگري لبخند زد و گفت:((وقتي کسي مارا آزار ميدهد؛بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش؛آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما ميکند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.))
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سحر
امید.................در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت. اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد ، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد.روزها و هفته ها سپري شد. يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ! پرستار پاسخ داد: شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سحر
ایمان واقعی.............
روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد امده است . فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟ او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد! نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سحر
عالم فروتن.....................
گويند که زماني در شهري دو عالم مي زيستند . روزي يکي از دو عالم که بسيار پرمدعا بود ? کاسه گندمي بدست گرفت و بر جمعي وارد شد و گفت : اين کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمي از آن برداشت و گفت : و اين دانه گندم هم فلان عالم است ! و شروع کرد به تعريف از خود . خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد . فرمود به او بگوئيد : آن يک دانه گندم هم خودش است ? من هيچ نيستم... نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سحر
عشق..................زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.» عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.» زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سحر
داستانک گلفروش........................................زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: كجا؟
بهشتزهرا. با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور ميشه.» پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز كرد. اتوبان، بيانتها به نظر ميرسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلكهايش را سنگينتر كرد. صداي پچپچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوشهايش ريخت. يكباره صداي برخورد جسمي سنگين، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز كرد. مثل كابوسزدهها، از ماشين بيرون پريد. وسط جاده، پسري همقد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نيمي از گلهاي رز و مريم را در دست داشت. نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سحر
محبت
دخترك بر خلاف هميشه كه به هر رهگذري مي رسيد، آستين لباس او را مي كشيد تا يك بسته آدامس به او بفروشد. اين بار رو به روی زني كه روي صندلي پارك نشسته و نوزادش را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه مي كرد. گاه گاهي كه زن به نوزاد لبخنند مي زد،لب هاي دخترك نيز بي اختيار از هم باز مي شد. مدتي گذشت،دخترك از جعبه بسته اي برداشت و جلو روي زن گرفت. زن رو به سمت ديگري كرد:برو بچه،آدامس نمي خوام دخترك گفت:بگير.پولي نيست. نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سحر
سلام دوستای گلم میخوام ازاین به بد داستانهای کوتاه بذارم براتون نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط سحر
سلام دوستای خوبم خوبید نمیدونم چم شده چندوقتی هست تودلم چیزی سنگینی میکنه که خودمم نمیدونم چی هست راستش خیلی خسته شدم احساس میکنم که دیگه طاقتم تموم شده تحمول برام خیلی سخت شده ووووووووواییییییییی دیگه خستم خداجون کمکم کن
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط سحر
شکسته
اسیرم ، پشت این درهای بسته ببین با من چه کردی ای شکسته تو می خواستی که شب و ازم بگیری اون قدر حتی ، که جای من بمیری ولی تو عاقبت بازی رو باختی واسم از عشق یک ويرونه ساختی می خوام امشب بیاد تو نباشم مث بارون عاشق بی ادعا شم دیگه بسه واسم عشق تو داشتن روی خاک وجودم تورو کاشتن چه شبهائی که از عشق تو گفتم چه حرفائی که از مردم شنفتم می دونستم تو هم نامهربونی سر عهدی که بستی نمی مونی بزار دلخسته ای تنها بمونم که پایان وفا شد مرگ جونم برو ، حرفی واسه گفتن ندارم نمی خوام مهر تو ، تو دل بکارم نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط سحر
اون که از رفاقت و مردونگی دم میزنه بی امان از پشت سرخنجر به آدم میزنه نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط سحر
نامه۴ سلام باز دلم شکست مثل همیشه بی صدا و ارام چقدر سخت است زمانی که باور هایت را در قلبت مرده می یابی و میگویند انسان دو بار میمیرد یک بار به مرگ طبیعی و یکبار وقتی فراموش شود نه نه یکبار دیگر هم میمیرد ان هم زمانی است که باورهایش را در قلبش مرده میابد .
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط سحر
نامه های تنهایی 3
از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد. حقیقتی ساده از عشقی که او برای من به ارمغان آورد . او همانند باران بهاری که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیدا کرد وزندگیم را درخشان ساخت و به دنیای خالی من مفهوم بخشید . بارها در تنهایی خود می گفتم که او قلب مرا لبریز عشق خواهد کرد . او مرا با آوای فرشتگان و با تخیلات نیالوده او روح مرا از عشقی والا و بیکران سرشار کرده آنگونه که هر کجا می روم تنها نخواهم ماند با وجود او چگونه می توانم تنها باشم . راستی این عشق تا چه هنگام دوام خواهد یافت . آیا می توان عمر عشق را با مبنای روز و ساعت سنجید؟ اکنون جوابی ندارم اما همین قدر قادرم بگویم که به او نیازدارم . بارها خواستم راز دل را که در گوشه ی قلبم پنهان بود برایش فاش کنم می خواستم بگویم دوستت دارم ولی هر بار که ازکنارم می گذشت به او خیره می شدم که شاید از نگاهم بخواند که او را دوست دارم ولی افسوس که بی اعتنا ازکنارم عبور می کرد تا اینکه قلم به دست گرفتم تا برایش نامه ای بنوِِیسم می خواستم بنویسم که ازاین همه غرور و بی اعتنایی تو متنفرم ولی وقتی نامه ام تمام شد با تعجب دیدم که نوشته ام ........................... نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط سحر
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط سحر
نامه های تنهایی۲ پس از تو ناگهان قلب من شكست. تكههاي شكستهاش را كسي جمع نكرد و هر تكه از اين قلب شكسته در زير باران اشگهايم و در ميان تابش نور چشمان پر اميدم بی سبب جان ميدادند و این قلب شکسته همچنان بی تو انتظار ميكشيد اما در آن در دقایق تلخ كسي نبود تا صداي شكستنش را بشنود...
نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط سحر
|
||